تبلیغات

کازوئو ایشی گورو؛ برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات

روزنامه آسمان آبی - بابک توانایی: «بعد از دانشگاه، موقعی که در غرب لندن با آدم های بی خانمان کار می کردم، نمایشنامه رادیویی نیم ساعته ای نوشتم و برای «بی بی سی» فرستادم. آن نمایشنامه را رد کردند، ولی پاسخ دلگرم کننده ای برایم فرستادند. می شود گفت این نمایشنامه از ذوق ادبی نشان نداشت، ولی اولین تکیه از نوشته های دوره جوانی ام است که بدم نمی آمد دیگران هم آن را ببینند. عنوانش «سیب زمینی ها و عاشق ها» بود. وقتی آن متن را برای «بی بی سی» فرستادم املای سیب زمینی ها را اشتباه نوشته بودم. دختر و پسر جوانی بودند که در کافه رستورانی که ماهی و سیب زمینی سرخ کرده می فروخت کار می کردند.

هر دو به شدت لوچ هستند و عاشق همدیگر می شوند، ولی هرگز اذعان نمی کنند چشم شان چپ است، این موضوعی است که به زبان نمی آورند. در پایان داستان تصمیم می گیرند با هم ازدواج نکنند. پیش از آن، راوی در خوابی عجیب خانواده ای را می بیند که در گردشگاه ساحلی به سوی او می آیند. پدر و مادر لوچ اند، بچه ها لوچ اند، سگ هم لوچ است، و می گوید خب ما خیال نداریم ازدواج کنیم.» این تکه ای از حرف های کازوئو ایشی گورو است، حدود 20 سال پیش زمانی که رمان «بازمانده روز» را نوشته و به خاطرش برنده جایزه ادبی «بوکر» شده و به شهرت زیادی رسیده بود. او در پاسخ به این سوال که آیا چیزی را در سال های قبل از انتشار نخستین رمانش نوشته که چاپ نشده باشد، این حرف ها را زده بود.

 کازوئو ایشی گورو؛ برنده جایزه نوبل ادبیات


ایشی گورو در 6 سالگی همراه پدر و مادرش به لندن رفته و همانجا هم ماندگار شده بود، درست سال 1960. با آن که زمانی که وارد بریتانیا شده بود به زبان ژاپنی حرف می زد، خیلی زود وارد نظام آموزشی انگلستان شد و برای همیشه به زبان انگلیسی فکر کرد و به زبان انگلیسی نیز نوشت.

خصلت های ژاپنی را در خانواده ای که در آن بزرگ شده پررنگ می بیند. ژاپن هنوز هم برای او یک فرهنگ خاص است که در پس ذهنش باقی مانده. وقتی سال ها بعد که سه رمان نوشته بود و در ادبیات بریتانیا به عنوان یک نویسنده آتیه دار شناخته شده بود از او پرسیده بودند که وقتی می خواسته ژاپن را ترک کند چه احساسی داشته که در پاسخ گفته بود: «فکر نمی کنم معنی اش را می فهمیدم.» و بعد مثل همیشه منظورش را با صحنه هایی داستانی رسانده بود که «در ناگاساکی با پدربزرگم به فروشگاه بزرگی رفته و اسباب بازی محشری خریده بودیم: تصویر یک مرغ بود و تفنگی هم داشت که با آن به آن مرغ شلیک می کردی. اگر تیرت به هدف می خورد تخم مرغی از مرغ بیرون می افتاد. ولی من اجازه نداشتم آن اسباب بازی را با خودم بیاورم. بیشتر از همه از این بابت ناراحت بودم. سه روز با هواپیمای جتِ بی.اوای.سی در راه بودیم. یادم می آید که سعی می کردم روی صندلی بخوابم. مرتب برایمان گریپ فروت می آوردند و هر بار که هواپیما برای سوخت گیری توقف می کرد بیدارم می کردند. دفعه بعد که سوار هواپیما شدم 19 سالم بود.»

خانواده ایشی گورو یک خانواده ژاپنی بود، اما ترکیبی از سنت و تجدد که ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم داشت به سوی آن می رفت. ایشی گورو در جایی وقتی از او خواسته بودند خانواده اش، یعنی پدر و مادرش را توصیف کند، گفته بود: «مادرم تا حد زیادی یک زن ژاپنی نسل خودش است. رفتار خاصی دارد. با معیارهای امروز، ژاپنی ماقبل فمینیسم است. وقتی فیلم های قدیمی ژاپنی را تماشا می کنم متوجه می شوم خیلی از زن ها مثل مادرم رفتار می کنند و حرف می زنند. زن های ژاپنی بنا به سنت از زبانی استفاده می کردند که با زبان مردها کمی تفاوت داشت و این روزها خیلی بیشتر با آن در هم آمیخته است. در دهه 1980 که مادرم به ژاپن سفر کرد، می گفت از این حیرت کرده که دخترها به زبان مردانه صحبت می کنند، اما پدرم به هیچ وجه مشخصا ژاپنی نبود. چون در شانگهای بزرگ شده بود. او یک خصوصیت چینی داشت، آن هم این بود که وقتی اتفاق بدی می افتاد، لبخند می زد.»

داستان های اولیه ایشی گورو داستان هایی هستند که مقداری رنگ و بوی ژاپنی هم دارند. به یاد بیاورم داستان کوتاه درخشان «شام خانوادگی» را که نخستین بار جعفر مدرس صادقی آن را در سال های پایانی دهه 60 شمسی به فارسی ترجمه کرده بود؛ داستانی که ایشی گورو در آن فضایی مینیاتوری از ژاپن گذشته را روایت می کند، اما چرا پای ایشی گورو به انگلستان باز و در آنجا ماندگار شد؟ خودش در گفتگویی گفته است: «اول قرار بود یک سفر کوتاه بیشتر نباشد. پدرم اقیانوس شناس بود و رئیس مؤسسه ملی اقیانوس شناسی انگلستان از او دعوت کرد به انگلستان بیاید تا کار روی اختراعش را که به حرکت های امواج هنگام طوفان مربوط می شد ادامه دهد. هیچ وقت درست نفهمیدم اختراعش چه بود. مؤسسه ملی اقیانوس شناسی در دوران جنگ سرد تاسیس شده بود و وضعیت مرموزی داشت. محل کار پدرم وسط جنگل بود. فقط یک بار برای دیدنش به آنجا رفتم.»

ایشی گورو نیز مانند بسیاری از نویسنده ها بارها این در و آن در را زده و جواب رد شنیده است. همین چند روز پیش خبری منتشر شد که ناشران فرانسوی در سال های 1910 زمانی که مارسل پروست رمان «طرف خانه سوان» یعنی جلد نخست رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» را به آنها تحویل داده بوده کلا دست رد به سینه آن جوان لاغر اندام بیمار زده بودند. در نهایت انتشارات گراسه قبول می کند اگر مؤلف همه هزینه های چاپ را تقبل کند، آن را منتشر کند. پروست پول چاپ را می دهد. انتشارات گراسه هیچ امیدی برای موفقیت رمان پروست نداشت و به یکی از دوستان نویسنده گفته بود کتابش غیرقابل خواندن است. بعدها وقتی رمان چاپ می شود خود مارسل پروست به روزنامه ها پول می داده که کتابش را تبلیغ کنند و با نام های مستعار نقدهایی ستایش آمیز درباره رمان خودش می نوشته است. این تجربه ای است که بسیاری از نویسندگانی که بعدها به شهرت رسیدند از آن حرف زده اند.

 کازوئو ایشی گورو؛ برنده جایزه نوبل ادبیات


ایشی گورو نیز ظاهرا از این قاعده مستثنا نبوده است. خودش گفته بود: «وقتی جوان بودم به فکر افتاده بودم که باید در زندگی کاری داشته باشم. در موسیقی موفق نشده بودم. بارها با مسئولان بخش کشف استعدادها و پرورش هنری در شرکت های صفحه پرکنی قرار ملاقات گذاشته بودم. هنوز دو دقیقه نگذشته، می گفتند آقای عزیز، این کار شدنی نیست.» و بعدها به خاطر آورد که چگونه به وادی داستان کشیده شد و در آن وادی باقی ماند «تقریبا بر حسب اتفاق به آگهی کوچک یک دوره فوق لیسانس نویسندگی خلاق در دانشگاه ایست آنگلیا برخوردم که استادش ملکوم بردبری بود. این دوره امروز مشهور است، ولی آن روزها ایده خنده داری بود. بدجوری آمریکایی بود. همان موقع فهمیدم که این دوره سال قبل به دلیل کافی نبودن تعداد متقاضیان تشکیل نشده است. یک نفر به من گفت که یان مک ایوان 10 سال پیش این دوره را گذراندهاست.

به نظرم مک ایوان جالب ترین نویسنده جوان آن ایام بود. ولی جذابیت اصلی این دوره این بود که می توانستم برای یک سال به خرج دولت به دانشگاه برگردم و در پایان دوره فقط باید یک داستان 30 صفحه ای ارائه می کردم. آن نمایشنامه رادیویی را همراه تقاضانامه ام برای ملکوم بردبری فرستادم. وقتی قبول کردند کمی جا خوردم، چون قضیه یک دفعه جدی شده بود. فکر کردم این نویسنده ها کارم را با دقت بررسی می کنند و آبرویم می رود. یک نفر درباره یک کلبه اجاره ای در جای پرتی در کورنوال با من صحبت کرده بود که سابقا برای توانبخشی افراد معتاد به مواد مخدر از آن استفاده می شد. تماس گرفتم و گفتم برای یک ماه جایی لازم دارم چون باید پیش خودم نوشتن یاد بگیرم. این کاری بود که در تابستان 1979 انجام دادم. اولین بار بود که به طور جدی درباره ساختار داستان کوتاه فکر می کردم. خیلی طول کشید تا از چیزهایی مثل زاویه دید، نحوه روایت داستان و مانند آنها سر در آوردم. آخر کار، دو داستان داشتم که می توانستم ارائه بدهم. برای همین به خودم بیشتر مطمئن شدم.»

نویسنده های ژاپنی با تاریخی دست و پنجه نرم کرده اند که نویسنده های کشورهای دیگر دست کم به آن شدت و حدت تجربه اش نکرده اند. در سال های پایانی جنگ جهانی دوم، ژاپن با دو حمله اتمی مواجه شد که دنیا را تکان داد. بعدها ادبیات ژاپن تصاویر زیادی از آن دو حمله مرگبار روایت کرد. کنزابورواوئه، نویسنده ژاپنی که خود برنده جایزه نوبل ادبیات شده بود، در سال های دهه 90 میلادی، روایت های زیادی از آن سال های سیاه دارد، اما بدون شک مهم ترین روایت را باید از آنِ ماسوجی ایبوسه در رمان «باران سیاه» دانست. اوئه گفته بود: «ژاپنی ها بدون شک خوب موتورسیکلت می سازند، کامپیوتر هم همین طور، اما ادبیات هم می سازند. ژاپن ادبیات کلاسیک دارد و در این اواخر بر پایه 120 سال زجر، ادبیاتی نو ساخته ایم. رفیع ترین قله این ادبیات نو هم «باران سیاه» نوشته ماسوجی ایبوسه است.»

 کازوئو ایشی گورو؛ برنده جایزه نوبل ادبیات
ایشی گورو با آن که بعد از جنگ جهانی به دنیا آمده بود، از آن گذشته مهیب، شنیده ها دارد. بعدها وقتی به انگلستان وارد شد فهمید در زادگاهش بمب اتم انداخته اند. او داستانی از آن حمله مهیب ندارد اما روایت مادرش را خوب به یاد دارد: «مادرم در زمان بمباران اتمی در ناگاساکی بود. آن موقع 15، 16 سالش بود. خانه شان بفهمی نفهمی آسیب دیده بود و وقتی باران آمده بود، تازه به میزان خرابی پی برده بودند. تمام سقف خانه چکه می کرد، انگار گردباد تندی به آن اصابت کرده بود. از قضا وقتی آن بمب را انداختند، مادرم در بین اعضای خانواده اش، یعنی پدر و مادر و چهار خواهر و برادر، تنها کسی بود که مجروح شد. تکه ای از آوار افتاده و به او خورده بود. وقتی بقیه خانواده برای کمک به سایر قسمت های شهر می رفتند او در خانه مشغول استراحت بود تا بهبود یابد، ولی می گوید وقتی به جنگ فکر می کند، می بیند از بمب اتمی بیشتر از چیزهای دیگر وحشت می کند. یادش می آید در کارخانه ای که آن موقع کار می کرده، در یک پناهگاه زیرزمینی ضد حمله هوایی بوده است، همگی توی تاریکی به صف ایستاده بودند و بمب ها درست بالای سرشان فرود می آمد. فکر می کردند حتما می میرند.»

کنزابورو اوئه، برنده نوبل ادبیات، که حالا سال های دهه 90 عمرش را سپری می کند هنوز هم به انتخاب ایشی گورو واکنش نشان نداده است، اما بعید است از این انتخاب سرخوش نشود.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار